تبليغاتX
ادبی

اینجا زمستان وجودم است!

دیگر چه می خواهی بدانی نازنین من!!؟؟

برف است وباران

سرما میان کوچه پس کوچه های وجودم چون پاسبان ابلهی

تا صبح می گردد و ماه

در قرص یخی اش در میان آسمان وجودم تنها وحیران است

گنجشک هاوسارها کوچ کرده اندورفته اند از شهر دلم!!!

حتی کلاغی هم نمی بینی در میان راه

تنها درختان مانده اند وپیکر عریانشان در باد

وکاج ها با شب کلاه پنبه ای شان میان برف !!

در میان قلبم هر چند تنهائی تاراج کرده برگهای شادمانی را

اما هنوز هم در میان شاخه های مانده از پائیز

مرغی که تنها مانده می خواند!!!!!!

و اجاقی که در میان برف دود آلود می سوزد

گرمای پنهانی است و در کنار پنجره روشن چراغی

گرچه با تردید چشم انتظار

ناخوانده مهمانی است

چشم انتظار مهربانیت و . . .

نازنینم آخه این رسمشه من این بلاگ رو تقدیمت کرده بودم اما دریغ

از حتی یک مطلب...؟؟؟؟!!!!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آذر 1384ساعت 15:1  توسط ناز1363 | 
 

اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است

دنیا برای از تو نوشتن مرا کم است

اکسیر من نه اینکه مرا شعر تازه نیست

من از تو می نویسم و این کیمیا کم است

سرشارم از خیال ولی کفاف نیست

در شعر من حقیقت یک ماجرا کم است

تا این غزل شبیه غزلهای من شود

چیزی شبیه عطر حضور شما کم است؟

گاهی تو را کنار خود احساس می کنم

اما چقدر دلخوشی  خوابها کم است

خون هر آن غزل که نگفتم به پای توست

آیا هنوز آمدنت را کم است؟؟؟؟

دوستت دارم ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آبان 1384ساعت 11:34  توسط ناز1363 | 

تو از خورشیدها آمده ای از سپیده دم ها

تو از آئینه ها و ابریشمها آمده ای

رگبارهای اشک شوره زار ابدی را باور نمی کند

رگبار اشک بی حاصل است.

در انتهای آسمان خالی

                                   دیواری عظیم فرو ریخته است

و فریاد سرگردان تو

                                دیگر به سوی تو باز نخواهد گشت.....

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم آبان 1384ساعت 8:53  توسط ناز1363 | 

رفت بی آنکه نامی بگوید

ساده می پنداشتی رفتن ودیدن را

دشوار بود ندانستن معنی آنچه حرکت بود

در دیدن از دست رفته ها تلاش می کنم !!!

برای برخاستن جان می کنم

بیهوده است از ابتدادر گامی بیهوده گام برداشتم

تنها امیدم بود

امیدی نیست

حرکت بیهوده است

احساسات زود می میرند

زمان درازی را از دست داده ام

حتی اگر سال هم بود بیهوده است

گذشته یکسال و دیر شده است

وای ناگهان چقدر زود دیر میشود...

چقدر زود همه چیز تغییر میکند

آیا احساسات ‌و عواطف انسان به این زودی بایستی دستخوش تغییرات

قرار بگیرد؟ آنهم در مقابل  کسی که تمامی لحظات را با امید به اینکه

شاید کسی را که عزیزترینش می پندارد حضور یابدو آیا این حضور تا این

انداز ه بایستی سرد و بی روح باشد؟؟؟!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آبان 1384ساعت 15:45  توسط ناز1363 | 

سحرگاهان هنگامیکه تابوت امیدم را به سوی زادگاهم می آوردم

سیل روحهای سرگردان دلهای خروشان به پیشواز دل شکسته ام

آمده بودند آسمان نیز غروب تنگش را بر روی سرم گسترانیده بود

من هم به دنبال شانه ای می گشتم که سر روی آن بگذارم

و بگویم که دلی امیدوار در میان تباری پریشان زجه زنان ندا

برآوردگریه کن زندگی گورستان امید وچشمه آرزوهاست...

دوستت دارم

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آبان 1384ساعت 11:49  توسط ناز1363 | 
 
نمی گویم به اندازه ی دریا دوستت دارم
چرا که روزی خشک میشود
می گویم که به اندازه ی قلبم دوستت دارم
که اگر روزی از تپش افتاد فراموشت نکنم...
+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آبان 1384ساعت 13:23  توسط ناز1363 | 

کاش می دانستی این شقایق زخمی

روزی آرام بر دستت خواهد مرد

و تو با دلی غمگین

اشکهای گرمت را به جنازه ی سرد شقایق هدیه می دهی!!!

                                  دوستت دارم

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آبان 1384ساعت 13:18  توسط ناز1363 | 

من جزئی از توام ای طبیعت بی دریغ که دیگر نه زمان

و نه مرگ هیچیک عطش مرا از سر چشمه ی

وجود و خیالت بی نیاز نمی کند..

                                             فدای  f  عزیز : خان داداش امیر

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1384ساعت 15:5  توسط ناز1363 | 
بوسه ای به وسعت تمام احساسات من نسبت به تو

تقدیم به f عزیزم که همچون فرشته ایست مهربان

فرشته ای از عطر گلهای اقاقی

فرشته ای به زیبائی خورشید

به پاکی باران و به دلنوازی باد بهاری

با محبت و صمیمیتی نظیر 

خواهر مهربونم امروز خیلی خوشحالتر از هر زمان دیگه هستم

بدون که از صمیم قلب دوستت دارم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1384ساعت 14:57  توسط ناز1363 | 

زمانه است پر فراز ونشیب

اینبار کام مرگ یار تو را گشته است نسیب

چه اشک می ریزی و چه ناله می کنی

که رفته است او یار تو حبیب

به یاد آور که با او لحظه ها

داروی دل سخنش چون دوای طبیب

لبخند بر لبش همواره چشم پر فروغ

صدا می زد صدا به دلبسته اش با نوای نجیب

چه ساده رفت ودر فراغ او

اشکها روان است زگونه ها زهر طرف زهر سو

دلا آرام گیر که آرمیده است

چه آرام یار تو

یارم روحم روان من چراست غم ماوای تو

چگونه این کوله بار غم چگونه زمانه را بی تو سر کنم؟؟؟

شاید تو اکنون پرواز می کنی در آسمان آبی چون کبوتران !!!

لحظه ای بر آسمان من بایست نظاره کن!!

این یار تو چگونه طی می کند دنباله ی عمر؟؟؟

باز هم بخوان مرا بخوان آن صدای توست که در گوشم در دلم

در وجود من صدا میکند مرا

ببین من در فراغ تو دیوانه ام

از خویش از همه کس بیگانه ام...

باز هم مرا بخوان....................

هرگز لبخند تو محو نمی شود ز ضمیر من

اینک مرا ببین که در این هستی بیکران عشق...

چگونه پرواز می کنم...؟؟؟؟

تنهایم ولی تو را هرگز لحظه ای از خود دور نمی بینم

وجود تو صدای تو لبخندت همیشه با من است

باز نیز من و تو

پرواز می کنیم بر فراز اقیانوس علاقه ها

آری من نیز خودم فریاد میکشم

تو با منی در این بیکران عشق

ببین کلام مرا که از وجود

دیگر کسی نیست که در این عرصه ی واقع کلام سخن از پوچی عشق و

علاقه بگوید وبسازد داستانها از دورویی ها- از دروغ گوییها

دیگر در این عرصه در این صحنه کسی نیست که

نفهمیده مفهوم علاقه را...........

آری دوست من با من بساز.............

                 افسوس و هزاران بار افسوس که صداقت وصمیمیت

                      مرا نادیده گرفتی خردم کردی منو شکستی

                             زیر پات له کردی به همین راحتی

                                    ولی بدون من همیشه

                                           و تا به ابدیت

                                    دوستت دارم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم مهر 1384ساعت 15:28  توسط ناز1363 |