![]() |
![]() |
|
|
اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است دنیا برای از تو نوشتن مرا کم است اکسیر من نه اینکه مرا شعر تازه نیست من از تو می نویسم و این کیمیا کم است سرشارم از خیال ولی کفاف نیست در شعر من حقیقت یک ماجرا کم است تا این غزل شبیه غزلهای من شود چیزی شبیه عطر حضور شما کم است؟ گاهی تو را کنار خود احساس می کنم اما چقدر دلخوشی خوابها کم است خون هر آن غزل که نگفتم به پای توست آیا هنوز آمدنت را کم است؟؟؟؟ دوستت دارم ...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هجدهم آبان 1384ساعت 11:34 توسط ناز1363 |
|
|
تو از خورشیدها آمده ای از سپیده دم ها تو از آئینه ها و ابریشمها آمده ای رگبارهای اشک شوره زار ابدی را باور نمی کند رگبار اشک بی حاصل است. در انتهای آسمان خالی دیواری عظیم فرو ریخته است و فریاد سرگردان تو دیگر به سوی تو باز نخواهد گشت..... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوازدهم آبان 1384ساعت 8:53 توسط ناز1363 |
|
رفت بی آنکه نامی بگوید ساده می پنداشتی رفتن ودیدن را دشوار بود ندانستن معنی آنچه حرکت بود در دیدن از دست رفته ها تلاش می کنم !!! برای برخاستن جان می کنم بیهوده است از ابتدادر گامی بیهوده گام برداشتم تنها امیدم بود امیدی نیست حرکت بیهوده است احساسات زود می میرند زمان درازی را از دست داده ام حتی اگر سال هم بود بیهوده است گذشته یکسال و دیر شده است وای ناگهان چقدر زود دیر میشود... چقدر زود همه چیز تغییر میکند آیا احساسات و عواطف انسان به این زودی بایستی دستخوش تغییرات قرار بگیرد؟ آنهم در مقابل کسی که تمامی لحظات را با امید به اینکه شاید کسی را که عزیزترینش می پندارد حضور یابدو آیا این حضور تا این انداز ه بایستی سرد و بی روح باشد؟؟؟!!! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دهم آبان 1384ساعت 15:45 توسط ناز1363 |
|
سحرگاهان هنگامیکه تابوت امیدم را به سوی زادگاهم می آوردم سیل روحهای سرگردان دلهای خروشان به پیشواز دل شکسته ام آمده بودند آسمان نیز غروب تنگش را بر روی سرم گسترانیده بود من هم به دنبال شانه ای می گشتم که سر روی آن بگذارم و بگویم که دلی امیدوار در میان تباری پریشان زجه زنان ندا برآوردگریه کن زندگی گورستان امید وچشمه آرزوهاست... دوستت دارم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دهم آبان 1384ساعت 11:49 توسط ناز1363 |
|
![]() نمی گویم به اندازه ی دریا دوستت دارم
چرا که روزی خشک میشود
می گویم که به اندازه ی قلبم دوستت دارم
که اگر روزی از تپش افتاد فراموشت نکنم... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نهم آبان 1384ساعت 13:23 توسط ناز1363 |
|
کاش می دانستی این شقایق زخمی روزی آرام بر دستت خواهد مرد و تو با دلی غمگین اشکهای گرمت را به جنازه ی سرد شقایق هدیه می دهی!!! دوستت دارم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نهم آبان 1384ساعت 13:18 توسط ناز1363 |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 |
|
RSS
|