تبليغاتX
ادبی - گورستان من

سحرگاهان هنگامیکه تابوت امیدم را به سوی زادگاهم می آوردم

سیل روحهای سرگردان دلهای خروشان به پیشواز دل شکسته ام

آمده بودند آسمان نیز غروب تنگش را بر روی سرم گسترانیده بود

من هم به دنبال شانه ای می گشتم که سر روی آن بگذارم

و بگویم که دلی امیدوار در میان تباری پریشان زجه زنان ندا

برآوردگریه کن زندگی گورستان امید وچشمه آرزوهاست...

دوستت دارم

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آبان 1384ساعت 11:49  توسط ناز1363 |