![]() |
![]() |
|
رفت بی آنکه نامی بگوید ساده می پنداشتی رفتن ودیدن را دشوار بود ندانستن معنی آنچه حرکت بود در دیدن از دست رفته ها تلاش می کنم !!! برای برخاستن جان می کنم بیهوده است از ابتدادر گامی بیهوده گام برداشتم تنها امیدم بود امیدی نیست حرکت بیهوده است احساسات زود می میرند زمان درازی را از دست داده ام حتی اگر سال هم بود بیهوده است گذشته یکسال و دیر شده است وای ناگهان چقدر زود دیر میشود... چقدر زود همه چیز تغییر میکند آیا احساسات و عواطف انسان به این زودی بایستی دستخوش تغییرات قرار بگیرد؟ آنهم در مقابل کسی که تمامی لحظات را با امید به اینکه شاید کسی را که عزیزترینش می پندارد حضور یابدو آیا این حضور تا این انداز ه بایستی سرد و بی روح باشد؟؟؟!!! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دهم آبان 1384ساعت 15:45 توسط ناز1363 |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 |
|
RSS
|